خرید بک لینک
همین

به خـــــــدا
” دل ” آلزایمــــــــر نمی گیرد !
بفهمیــد آدم ها . . .

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:45&nbsp توسط الی |

برچسب: همین, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:42

خدایا من همچنان دردم و تو درمان.

تلخی رو با تموم وجودم حسم کردم .بس نیست .تموم کن این بازی رو .

من اگه هستم فقط به خاطر عشقم هست

کاش این بغض من می ترکید ...کاش خدا این اشکها رو می دید ...کاش درد رو تو وجودم می دید ...

کاش همه چی تموم میشد

دلم خیلی گرفته ...اشکهام مجال نوشتن نمیدن ...

من و یه دنیا تنهایی و درد عشق و اندوه بی پایان

برچسب: پایان,دردناک,بهتر,پایان, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:42

یه روز دیگه . یه امید تازه برای زندگی صبح ساعت 6:30بیدار شدم ...بدو بدو کارهامو کردم چون شیفت صبح بودم .برای بچه های چای دم کردم تو خواب و بیداری یه لیست خرید دادم به آقای خونه.چای دم کردم برای صبحونه و بقیه کارها رو بهش سپردم که امیر بیدار شد میگه مامان کجا سریع پوشکش رو عوض کردم و بهش گفتم من میرم سرکار بعد تو با بابا و غزل بیا دنبالم تا بریم شهر بازی (جدیدا پسرک نمیزاره من برم سرکار ....گریه

برچسب: خفته, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:42

زندگی به روال قبل جریان داره...اما تواین مدت خیلی چیزهای دستگیرم شد این که واقعا تو روزهای تنگ همسرم یه تکیه گاه محکمه وقتی تو بیمارستان بودم مامان اومد پیش بجه ها و همسرم پرستار من بود یه پرستار به تمام معنا مراسم چهلم پدربزرگ هم تموم شد و این روزا همه درگیر مراسم عروسی دکتر جون هستیم دیشب ساعت 11بود که مامان اومد خونه ما من کلی تعجب کردم که این وقت شب مامان کجا بوده که گفت :امروز عروس خانوم

برچسب: زندگی,نیست,بجزنم,باران,بهار, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:42

همه چيز از غم هاي كوچيك شروع ميشههمين كه دستات بلرزه و ليوان اب سُر بخورههمين كه دره ورودي خونه رو محكم ببنديهمين كه يكي از دگمه ها ي پيراهن هروز جا بمونههمين كه يادت نباشه كليدو كجا گذاشتي يا مدتي طولاني توي جمع حرف نزنياين شروع فاصلستبينِ خودتون و اميد مهم نيست چه اتفاقي در حالِ وقوعِشما نابودش كنيدزندگي بدونِ نشانه هاي وابسته اش شبيه به مرگ تدريجي استبوسيدن هروزه قبل از خروج از در براي كارهاي ر

برچسب: تدریجی,رویا, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:42

تورا چه غم

که مرا در غمت نگیرد خواب؟

سعدی

برچسب: حرفی,مانده,خیال, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:42

جمعه هاتا ظهر حالمان خوب هست هااما هر چه به غروب نزدیک میشویمرفته رفته حال ما هم شروع به آشفتگی میکندتلویزیون را روشن میکنیمتلگرام را چک میکنیماز پنجره نگاه ميكنیمخودمانیم سر خودمان که نميتوانيم کلاه بزاریمما دلتنگیماین خاصیت جمعه هاستما شش روز و نصفی در تلاشیم تا فراموش کنیماما درگیر غروب جمعه میشویمدوباره این حس درونمان جان میگیرددوباره یاد کسى میفتیم که دیگر نیست + نوشته شده در جمعه بیست و هفت

برچسب: غروب,جمعه, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:42

این روزها سرم کمی شلوغ است. کارهایم زیاد شده و از طرفی رفت و آمد به دکتر و مواظبت از دماغ زیبا و هر روز مرا به سمت آیینه سوق می دهند. این هفته خبر بدی شنیدم دوست و همکارم که خیلی دوستش دارم براش ابلاغ زدن و اول مهر باید محل کارش رو عوض کنه دو جشن زیبا و دو جشن دوست داشتنی در هفته اول و دوم شهریور داریم یکیش برادر عزیزم و دیگری پسرخاله همسری که او را هم بسیار دوست دارم خدایا شکرت. خداوندا خوشب

برچسب: روزهای,دلپذیر,خانوم, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:42

هر دم از این باغ بری میرسد. . . قربون شاعر که واقعا این شعر در در وصف حال دیروز من گفته . پ.ن.1.دیروز شیفت ظهر سر کار بودم و بعدش رفتم برای تعویض چسب پیش دکتر .تا رسیدم خونه شد ساعت 9شب.مهمون هم داشتم مادرشوهر و خواهرشوهر 1و دخترش از اصفهان اومده بودن.اجبارا شام رو از بیرون گرفتم . پ.ن.2. دیشب مادرشوهر تا ساعت4 صبح حرف زد و من امروز شیف صبح هستم ساعت 7 از خونه زدم بیرون پ.ن.3.خدا روشکر حقوق ه

برچسب: واژگانت,سازگار, نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:42

صفحه بندی